راز دوات و كاغذ

 

شیخ مفید می‏نویسد:

پس از آن‏که رسول خدا صلی‏الله‏علیه ‏و ‏آله نماز را به جای آورد، به منزلش رفت. او به خاطر ناراحتی و خستگی بی‏هوش شد. در این حال، صدای گریه و زاری از جمعیتی که داخل منزل آمده بودند، برخاست. آن حضرت صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پس از لحظاتی به هوش آمد و فرمود: دوات و کتف شتری (کاغذی) بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که پس از آن هیچ‏گاه گم‏راه نشوید! یکی برخاست تا دنبال دوات و کاغذ برود که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دوباره بی‏هوش شد. عمر به آن شخص گفت: برگرد! زیرا او هذیان می‏گوید!(1)، آن فرد برگشت و بعضی از حاضران گفتند: «انّا للّه و انا الیه راجعون.» ما بر خلاف دستور رسول خدا عمل کردیم!

این روایت را قبل از شیخ مفید، هلالی حامدی در کتابش، ج 2، ص 794 و نیشابوری در ایضاح، ص 259 و طبری در تاریخ خود به سه طریق از سعید بن جبیر از ابن عباس بدون ذکر نام عمر نقل کرده‏اند.

مرحوم مجلسی هم آن را در بحارالانوار، ج 30، ص 70ـ73 به پنج طریق از بخاری و به دو طریق از الجمع بین الصحیحین و به سه طریق از صحیح مسلم آورده است که بعضی به جابر بن عبدالله انصاری اسناد داده شده، و بقیه از ابن عباس روایت شده‏اند.

ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج‏البلاغه، ج 12، ص 20ـ21، از کتاب تاریخ بغداد، تألیف احمد بن ابی طاهر بغدادی خراسانی (م204ـ208 ه.ق)، از ابن عباس روایت کرده است: در زمان خلافت عمر، بر او وارد شدم. او گفت: پسر عمویت را، که بزرگ خانواده شماست در چه حالی ترک کردی و پیش من آمدی؟، گفتم: در حالی او را ترک کردم که با دلو خود از چاه برای نخلستان‏ها، آب می‏کشید و قرآن می‏خواند. سپس پرسید: ای عبدالله، آیا هنوز هم به فکر خلافت هست؟ گفتم: بله. پرسید: آیا هنوز هم گمان می‏کند که رسول خدا او را نصب کرده است؟ گفتم: بله، و بالاتر این‏که از پدرم درباره آنچه او ادعا می‏کند، سؤال کردم. پدرم پاسخ داد: او راست می‏گوید. عمر گفت: «علی نزد رسول خدا صلی‏الله ‏علیه ‏و ‏آله جایگاه والایی داشت. ولی این چیزی است که حجتی را اثبات نمی‏کند و عذری را برطرف نمی‏نماید. پیامبر صلی‏الله ‏علیه ‏و ‏آله در زمانی، جایگاه علی علیه‏السلام را بالا برد و هنگام وفاتش تصمیم داشت که به جانشینی وی تصریح کند، اما من از آن جلوگیری کردم و این به خاطر دل‏سوزی نسبت به اسلام و آگاهی از آن بود. به خدا قسم، نمی‏بایست که قریش بر امر حکومت مسلّط شوند؛ زیرا در این صورت، عرب‏ها در تمام نقاط علیه آن‏ها طغیان می‏کردند! رسول خدا صلی‏الله‏ علیه ‏و ‏آله هم آنچه را که در دل داشتم، فهمید، لذا، از بیان آن خودداری کرد.» خداوند ابا دارد که امضا کند، مگر آنچه را که جاری شده است!»

وی همچنین در شرح ابن ابی‏الحدید، ج 12، ص 78ـ 79 از ابن عباس نقل کرده است:

همراه عمر به قصد شام خارج شده بودیم. در بین راه به من گفت: ای پسر عباس، از پسر عمویت گلایه دارم؛ زیرا از او درخواست کردم که همراه من خارج شود، اما امتناع کرد. هنوز هم او را ناراضی‏می‏بینم!، به نظرتو ناخرسندی‏اش به خاطر چیست؟، گمان می‏کنم که او هنوز به خاطر از دست دادن مقام خلافت از ما دلخور است! گفتم: همین طور است. او می‏گوید که رسول خدا صلی‏الله‏ علیه ‏و‏ آله او را برای خلافت معیّن کرده است. او گفت: ای پسر عباس، رسول خدا صلی‏الله‏ علیه ‏و ‏آله چنین چیزی را اراده کرد، اما وقتی خدا آن را اراده نکرده بود، چه می‏شود؟!، رسول خدا چیزی را اراده کرده بود، ولی خدا چیز دیگری را اراده کرده بود، بدین‏سان، اراده الهی انجام شد و اراده رسول خدا صلی‏الله‏ علیه ‏و‏ آله انجام نشد! آیا هرچه را که رسول خدا صلی‏الله‏علیه ‏و ‏آله اراده کرد، انجام شد؟! آن حضرت تصمیم داشت که هنگام وفاتش او را برای خلافت معیّن کند، اما من از ترس برپا شدن فتنه و به خاطر گسترش اسلام، از این کار جلوگیری کردم! رسول خدا هم این را متوجه شد و از بیان تصمیم خودش، خودداری کرد!

 

پی نوشت:

1- ـ شیخ مفید، الارشاد،ج 1، ص 184.

فیس بوک Facebook فارسی العربی English
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به اداره کل دانش آموختگان جامعة المصطفی العالمیه می باشد