او مدتی بود خواب هایی می دید

 

موهایش که نه مجعّد بود و نه آنچنان لخت، شانه زد و عرق چین سفید راه راهش را روی سر گذاشت. پارچه عمامه اش را پنج بار دور سرش پیچاند و انتهایش را لای آخرین دور جا داد. روپوشش را که تا نصف ساق پایش می رسید به تن کرد. لباس های دیگرش بلندتر بود هر چند آنها هم فقط تا بالای قوزک پایش را می پوشاند.

کفش های سیاهش را پوشید. درب چوبی خانه اش را باز کرد و وارد کوچه شد. وقتی راه می رفت انگار زمین، سراشیبی بود؛ گام هایش را آرام و با وقار بر می داشت. کوچه خاکی خانه اش را که رد کرد ، بوی گل محمدی فاصله بین خانه تا انتهای کوچه را پر کرده بود. او مدتی بود خواب هایی می دید.

* * * *

تقریباً یک ساعت پیاده راه رفته بود و چند کیلومتری از شهر دور شده بود. روبه رویش کوهی بود که نه گیاهی بر آن روئیده بود و نه جانوری بر آن زیسته بود. بوی گل محمدی فاصله بین شهر تا کوه را پر کرده بود. او مدتی بود خواب هایی می دید.

آفتاب چشم های درشت و سیاهش را آزار می داد و صورت سفیدش را می سوزاند. وقتی به سمت آفتاب نگاه می کرد، ابروهای پیوسته اش درهم می رفت. نازک و کمانی بود. بینی اش کشیده و باریک بود و محاسنی پرپشت و کوتاه داشت. لباس هایش سفید بود. بلند نبود و فقط تا بالای قوزک پایش را می پوشاند.

از دامنه کوه بالا رفت. دانه های عرق روی پیشانی بلندش جاری بود و دست هایش از عرق تر شده بود. کف دستش پهن بود؛ راحت می توانست تخته سنگ های بزرگ را بگیرد و بالا رود. مچ دستش کشیده بود. وقتی از صخره ها بالا می رفت ، ابروهای سیاهش درهم می رفت. باریک و کشیده بود اما پیوسته نبود. با پشت دست عرق های روی روی پیشانی اش را پاک کرد و به قله کوه نگاهی انداخت. دیگر راهی نمانده بود.

به غاری رسید. به سمت خورشید نگاه کرد تا ببیند چه وقتی از روز است. ابروهای کشیده اش درهم رفت؛ کمانی و پیوسته بود اما به نظر نمی رسید که پیوسته است. (و همین موجب تناقض گویی ما بود) فاصله بین دامنه کوه تا دهانه غار را بوی گل محمدی پر کرده بود. او مدتی بود خواب هایی می دید.

غار، پشت دو صخره بزرگ بود و مقداری از آن صخره ها تا درون غار می رفت. از راهرو تنگی که صخره ها ایجادش کرده بودند رد شد. بوی گل محمدی را هم با خودش برد.

وارد غار شد. ارتفاعش به اندازه قامت چهار شانه و متوسطش بود. کف غار تقریباً هموار و فضایش کوچک بود؛ به سختی می توانست کسی در آن بخوابد. لباس هایش غیر از اینکه کمی خاکی شده بود، تمیز مانده بود؛ زود کثیف نمی شد چون بلند نبود و فقط تا بالای قوزک پایش را می پوشاند.

بعد از استراحت به عبادت ایستاد. قامتش کمی از ارتفاع غار کوتاه تر بود. گاهی عبادت می کرد و گاهی به تفکر می نشست. وقتی نشسته بود یا برای استراحت دراز می کشید، خانه خدا را از درون غار می دید.

* * * *

نزدیکی های غروب بود. به دشواری داخل غار دراز کشید. چون فضایش کوچک بود؛ به سختی می توانست کسی در آن بخوابد . خسته بود. مژه های بلندش روی هم افتاد و خوابید. فضای کوچک غار را بوی گل محمدی پر کرده بود. او مدتی بود خواب هایی می دید.

نور تندی به چشم های بسته اش اصابت کرد. ابروهای پیوسته اش درهم رفت. مژه های بلندش از هم جدا شد و چشم های درشت و سیاهش باز شد. نوری که از سمت افق می آمد و امتدادش تا آسمان کشیده می شد، به او نزدیک می شد. نزدیک تر شد و او را فرا گرفت.

از میان نور صدایی در گوشش پیچید: ای محمد، بخوان! دانه های عرق روی پیشانی بلندش جاری شد و رنگ سفیدش صورتش تغییر کرد. نگران و مضطرب بود. لب های نازکش را از هم باز نکرد و حرفی نگفت. روی لب زیرینش خالی نقش بسته بود.

از جا بلند شد و ایستاد. دوباره از میان نور صدایی در گوشش طنین انداخت: ای محمد، بخوان! گفت: «چه بخوانم؟» خواندن و نوشتن بلد نبود. صدایی دیگر از میان نور در گوشش پیچید: «بخوان به نام پروردگارت که تو را آفرید...». لب های نازکش را از هم باز کرد و آنچه را شنید، خواند. روی لب زیرینش خالی نقش بسته بود.

دنیا و آسمان ها را بوی گل محمدی پر کرده بود. خواب هایی که مدتی بود می دید، واقعیت یافتند. او پیامبر شده بود.

 

منابع:

1. حیات النبی و سیرته، محمدقوام الوشنوی

2. سنن النبی، علامه طباطبایی

3. زندگانی حضرت رسول اکرم، زین الدین راهنما

4. بعثت نامه (مجموعه مقالات)

5. مناقب اهل بیت، نجفی یزدی

6. خاتم پیامبران، ابوزهره

7. محمد تصویر جمال خدا، بدرالدین حسین

8. ناسخ التواریخ (زندگانی پیامبر) ، محمدتقی لسان الملک سپهر به اهتمام جمشید کیانفر.

فیس بوک Facebook فارسی العربی English
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به اداره کل دانش آموختگان جامعة المصطفی العالمیه می باشد